بدنم را زیر درخت ارغوان دفن کن


بهصدای ایراندبیر سابق جشنواره شعر فجر از وصیت هوشنگ ابتهاج درباره محل دفن وی خبر داد.

رضا حمیدی اعلام کرد: دخترش یلدا پیگیر انتقال پیکر ابتهاج به ایران است و در این زمینه با وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در حال رایزنی است. به گفته وی، ترجیح خانواده سایه این است که اگر در کنار درخت ارغوان دفن نشد، در آلمان دفن شود.

حمیدی با بیان اینکه صبح امروز با دختر ابتهاج صحبت کردم، گفت: ابتهاج متعلق به مردم ایران است و خانواده او دوست دارند پدرشان در دیارش به خاک سپرده شود.

دبیر سابق جشنواره بین المللی شعر فجر ادامه داد: یک بار در جلسه ای درباره امام حسین (ع) صحبت کردم. ابتهاج گفت: برای امام حسین شعری سروده ام و وصیت کرده ام که بعد از رحلت من منتشر شود. پرسیدم چرا؟ گفت: نمی خواهم متهم به ریا شوم.

حمیدی با بیان اینکه آخرین نسل از شاعران بزرگ قرن گذشته و از بهترین دوستان استاد شهریار بوده است، گفت: او با عجله به شریک زندگی خود پیوست.

وی خاطرنشان کرد: ابتهاج همیشه از دست مجموعه داران آثارش رنج می برد و در سه ماه گذشته بارها در تماس های تلفنی که با هم داشتیم گلایه و تجلیل نداشت.

هوشنگ ابتهاج (سایه)، شاعر نامدار معاصر، نیمه شب سه شنبه ۲۸ مرداد در سن ۹۵ سالگی درگذشت.

او در شعری برای درخت ارغوان گفت که می‌خواهم در کنارش دفن شود:

شاخه خونم جدا شده
آسمان امروز شما چه رنگی است؟
آفتابی است؟
یا هنوز گرفته شده؟
من در این گوشه ای هستم که خارج از دنیاست
هیچ آفتابی روی سرم نیست
از بهار خبر ندارم
چیزی که من می بینم یک دیوار است
آه، این سیاهی سخت
خیلی نزدیک است
که نفسم را بند بیاورم
نفسم را می برد
جاده آنقدر بسته است که به پرواز ادامه می دهد
یک قدم دورتر می ماند
کورسوی ز چراغی رنجور
قصه گو شبی تاریک است
من نفس میکشم
که هوا هم اینجا زندانی است
همه چیز اینجا با من است
رنگ محو شده است
هرگز آفتابی نیست
گوشه چشم
او این سرداب را فراموش نکرده است
درون این گوشه ی خاموش، فراموش شده
چون هوا سرد است هر شمع خاموش شده است
باد رنگارنگ در ذهنم
باعث گریه شما می شود
بنفش من آنجاست
بنفش من تنهاست
ارغوانی من گریه می کند
چون قلبم خیلی خونی است
هر بار فرو می ریزد
رنگ بنفش
راز هر بهار چیست؟
آیا با عزاداری دل ما می آید؟
که زمین هر سال با خون پرستوها رنگین می شود
شراب اینگونه بر جگر سوخته
آیا به گرما گرما اضافه می کند؟
زمین پنجه خون بنفش
صبح یک دامن بگیرید
از سواران آفتاب خراش بپرسید
کی از پس این درد بر می آیند؟
خوشه خونی بنفش
کبوترها در صبح
از پنجره باز شروع به جیک زدن می کنند
زندگی من رنگ زندگی من است
آن را روی دست خود بگیرید
به سمت مخاطب پرواز کنید
اوه، عجله کن در حالی که پرواز می کنی
غم و اندوه احتیاط نیز در حال پرواز است
بنفش پرچم گلگون بهار
شما سرفرازید
شعر خونین من
دوستان رنگارنگ من را به خاطر بسپار
آن را روی زبان خود داشته باشید
تو آهنگ ناخوانده ام را بخوان
شاخه ارغوانی خونم جدا شد…